شعر ناب

گزیده ای از شعرهای معاصر

کتاب " من دیگر من "

 

 

سه روز پیش کتاب " من دیگر من " اثر خانم نوشین داودی از روی میزهای نمایشگاه کتاب مشهد جمع شد . این کتاب به سختی مجوز گرفته و هنوز هم حساسیت هایی را در پی دارد . فردا سوم آذرماه ۱۳۹۰ و روز آخر نمایشگاه کتاب مشهد است .

متاسفم برای این همه آزادی بیان !!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 23:22  توسط مهران نفیسی 

شعری از آقای محسن برین

                                   

 

شعری از شاعر بزرگوار :

 

 

                                جناب آقای محسن برین

 

 

 

 

 مکاشفه

 

 

 

شنیدم

هذیانِ مردگانِ خاکم

کیستید گفتم  ؟

ـ آشنا

دل نشینانت

همان گور

سرایِ آرزو به دل ماندگان

 چه میخواهید گفتم !

ـ رهایی

تو نیز عاشق باش 

هم اکنون پرواز کن

در آسمان فردا ها

یاد خواهی گرفت

مکاشفه یِ فنونِ بازکردنِ گره هایِ

چند سده باز نشده را

تا روزی دگر دلی دگر ... .

 

 

 

محسن برین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 14:55  توسط مهران نفیسی  | 

شعر ناب

شعری از بانوی بی نظیر غزل و ترانه :

  بانو نوشین داودی

من

همیشه هر چه را دوست داشته ام

از دست داده ام

و

دوست داشتن تو

تنها

و

تنها

و

تنها راز زندگی پر دردسر من است

از تو با هیچ کس سخن نمی گویم

از دست دادن تو

دردناک ترین پلان این تراژدی است ...


نوشین داودی

****************

 

شعری از شاعر گرانقدر :

 

سرکار خانم بنفشه ابوترابی

 

 

 

دخترک بی پناه و بی دیوار

کنج این شهر پوچ پر تکرار

پر ز تنهایی و هراسیدن

گونه سرنوشت بوسیدن

سبد گل به دست لنگان بود

هم زدل هم ز گل گریزان بود

در دلش عشق یک سبد خالی

شادی سفره بر تن قالی

...

جای آن سبزی و تفکر ناب

تیرگی پیش روی در تب و تاب

طعنه های کثیف راننده

دوبس دوبس و صدای خواننده

اسکناس مچاله پاره

دخترک خسته بود و آواره

همه داراییش ز این محبس

پدری پوچ و هرز و پر ز هوس

شمع لرزان محفل پدری

پی چلچراغ روشن بشری

آخرش زیر بار مشت و لگد

خرد می شد...خمیده و پر درد

مزد این مهربانیش سیلی

گونه اش صبح آبی و نیلی

فکر فردا شدن نبودش هیچ

در خیالی عبس معلق و گیج


.
.
.



صبح از درد او هراسان شد

پهنه آسمان بیابان شد

تیغ تیزی به خون او رنگین

سایه مرگ بر تنش سنگین

غرق در خون خویش بی جان بود

دخترک خسته از زمستان بود...


 


بنفشه ابوترابی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 22:36  توسط مهران نفیسی  | 

هدیه نوروزی به دوستان عزیزم ...

 

 

 سلام دوستان خوبم

 

اینم یه هدیه نوروزی تقدیم به شما عزیزان !!

برای ورود به دیوان هر یک از این مفاخر جهانی لطف فرمایید و بر روی لوگو و لینک آن کلیک فرمایید.

 

 

 حافظ

حافظ

 

 

 

خیام

خیام

 

 

 

سعدی

سعدی

 

 

 

فردوسی

فردوسی

 

 

 

مولوی

مولوی

 

 

 

نظامی

نظامی

 

 

 

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

 

 

 

عطار

عطار

 

 


 




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 19:36  توسط مهران نفیسی  | 

شعری از آقای غلامرضا طریقی

 

حالم بد است مثل زمانی که نیستی !

دردا که تو همیشه همانی که نیستی !


وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی !


عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی !



با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند این خیال نمانی که نیستی !




تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی !


من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟




غلامرضا طریقی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 19:31  توسط مهران نفیسی 

شعر دو کاج - خاطره کودکی ما

 

 

شعر دو کاج
________________________________


این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت در کتاب چهارم دبستان یعنی زمان کودکی ماست ، اول بخونید تا یادتون بیاد ، تا بعد بگم چی می خوام بگم !!!!

 

 



در کنار خطوط سیم پیام        خارج از ده دو کاج روئیدند


سالیان دراز رهگذران              آن دو را چون دو دوست میدیدند

یکی از روز های سرد پاییزی            زیر رگبار و تازیانه باد


یکی از کاج ها به خود لرزید      خم شدو روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا            خوب درحال من تامل  کن


ریشه هایم زخاک بیرون است      چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی            مردم آزار از تو بیزارم


دور شو دست از سرم بردار        من کجا طاقت تورا دارم

بینوا راسپس تکانی داد              یار بی رحم و بی مروت او


سیمها پاره گشت و کاج افتاد        برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز              انتقال پیام ممکن نیست


گشت عازم گروه پی  جویی          تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم          راه تکرار بر خطر بستند


یعنی آن کاج سنگدل را نیز          با تبر تکه تکه بشکستند

 

 

 

و حال نسخه جدید این شعر زیبا
رو جناب آقای محبت سرودند که خالی از لطف نیست اگر بخونید :

 

 


در كنار خطوط سيم پيام         خارج از ده دو كاج روئيدند


ساليان دراز رهگذران        آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند


روزي از روزهاي پائيزي            زير رگبار و تازيانه باد


يكي از كاج ها به خود لرزيد     خم شد و روي ديگري افتاد


گفت اي آشنا ببخش مرا          خوب در حال من تأمل كن


ريشه‌هايم ز خاك بيرون است     چند روزي مرا تحمل كن


كاج همسايه گفت با نرمی             دوستی را نمی برم از یاد


شاید این اتفاق هم روزی          ناگهان از برای من افتاد


مهربانی بگوش باد رسید           باد آرام شد، ملایم شد


کاج آسیب دیده ی ما هم       کم کمک پا گرفت و سالم شد


میوه ی کاج ها فرو می ریخت          دانه ها ریشه می زدند آسان


ابر باران رساند و چندی بعد          ده ما نام یافت کاجستان

 

 


شاعر: محمد جواد محبت،  همان شاعر دوکاج

 

 

 

 

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

(من اینو می خواستم بگم !!!!) 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 18:35  توسط مهران نفیسی  | 

داستان فرعون و شیطان


 

داستان فرعون و شیطان

 

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه
انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون
یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای
بیندیشد و همچنان
عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با
این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی
می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه
خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می
آید!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 18:31  توسط مهران نفیسی  | 

افلاطون

 

 

افلاطون

 مي گه:

" اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره،


چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي،

اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه "

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:43  توسط مهران نفیسی  | 

شعری از خانم نوشین داودی

 

سلام دوستان

 

این هم یه شعر فوق العاده از سرکار خانم  « نوشین داودی » شاعر جوان و توانای کشورمون  ... تا کنون پنج اثر از خانم داودی به چاپ رسیده :

 

1-   مجموعه شعر  سوگند

2-   مجموعه شعر  گندم سرخ حوا

3-   مجموعه شعر  فریبستان خاموش

4-   مجموعه شعر  تبسم اهورا

5-   رمان عارفانه  منِ دیگرِ من

آثار در دست چاپ ایشان :

حوای آواره 

زن بی منطقی که شاعر بود

زخم های یک آفرودیت شاعر 

آیه هایی به خط نستعلیق  

 

اشعار ایشان به شدت تاثیر گذار و آکنده از حس زنانگی ست . زبان شعری او در عین سادگی پخته و جا افتاده است . دقت در انتخاب واژه ها موجب شده که  اشعارش دلنشین باشد و با زبانی ساده احساس را به مخاطب منتقل کند .

 

 

با هم شعری از ایشان را می خوانیم :

 

 

  

"هم پرواز"

 

 

من شناور در تب آغوش تو

نرم چون گيسوي خوش رنگ خدا

در نسيم خواهش تو مي دويد

رعد و برق عشق داغي بي صدا

 

دست تو چون پيچك سبزي به ناز

حلقه شد بر شاخه ی بازوي من !

از بهار داغ لب هايت شكفت

صد شكوفه از صدف بر روي من!

 

پاك شد از ساحل متروك من

دست خط هاي سياه فاصله

چشم هايت بعد از آن آشفتگي

كاشت در من بذر سبز حوصله

 

روح سرگردان و غمناك مرا

حجم سرخ بوسه هايت رام كرد

با نگاه پر فسون و عشوه ساز

پاي آزاد مرا در دام كرد!

 

با دوباره ديدنت دنياي زشت

روبه روي ديدگانم تار شد

جز تو هر چيزي كه مي ديدم دگر

سنگ شد بيرنگ شد ديوار شد ...

 

قفل سنگين غم اين انتظار

باز شد از حرمت اعجاز تو !

بنگر اين مرغ اسير خاك را

گشته اكنون جفت هم پرواز تو!

 

 

 

نوشین ( عاطفه) داودی

چاپ شده در کتاب : تبسم اهورا – مشهد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 19:2  توسط مهران نفیسی 

اشعار بزرگان

 

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

 

 

فروغ فرخزاد

 

          

                    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

لحظه ديدار

 

 

لحظه ديدار نزديك است ...

 

باز من ديوانه ام، مستم .

 

باز مي لرزد، دلم، دستم .

 

باز گويي در جهان ديگري هستم .

 

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

 

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

 

آبرويم را نريزي، دل !

 

- اي نخورده مست -

 

لحظه ديدار نزديك است .

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

                    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

خون سرد

 

 

 

من از اين دونان شهرستان نيم ...

 

خاطر پر درد كوهستانيم،

 

كز بدي بخت، در شهر شما

 

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

 

هر سري با عالم خاصي خوش است

 

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

 

من خوشم با زندگي كوهيان

 

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

 

*****

 

به به از آنجا كه ماواي من است،

 

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

 

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

 

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

 

به به از آن آتش شبهاي تار

 

در كنار گوسفند و كوهسار!

 

*****

 

به به از آن شورش و آن همهمه

 

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

 

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

 

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

 

زندگي در شهر، فرسايد مرا

 

صحبت شهري بيازارد مرا ...

 

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

 

آفرين بروحشت اعصار باد ...

 

 

نیما یوشیج

 

 

                   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

شاهکار آفرینش

 

 

 

اي علي اي شاهكار اوستا آفرينش !

اي جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايي !

اي علي اي دست تو دست تواناي الاهي !

اي علي اي حكم عالمگير تو حكم خدايي .

***

اي علي نام تو و داغ تو را در سينه دارم

من بلوح سينه دردآشنا نقش تو كندم

هر دم آهنگ علي برخيزد از ناي وجودم

اي علي بشنو نواي عشق را از بند بندم .

***

رزم را يكتا سواري، فتح را تنها اميدي

هان! تويي شير خدا سر حلقه شمشير زنها

عدل را نيكو پناهي، رحم را تنها نشاني

هان! تويي يار يتيمان، ياور بيت الحزنها

***

شب نخفتي تا يتيم بي امان آرام گيرد

گرسنه ماندي كه خوان بي نوا بي نان نماند .

خون دل خوردي كه خون مردمي بيجا نريزد

خون خود را ريختي تا ظلم را بنيان نماند .

***

قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم

چون علي در عرصه عالم هماوردي نديدم

از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم ـ

راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .

***

هر چه خواندم از علي سرمايه توحيد من شد

من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را

مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم ـ

در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .

***

هيچگه در آفرينش بي علي سيري نكردم

من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را

از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم

روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولي را .

***

قصه ها از پهلوانان خوانده ام، اما چه گويم؟

پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان

ليكن اي آگه دلان! تاريخ مي داند كه هر دم

ديده اند اشك علي را پيش روي دردمندان .

***

عاجزي در دست ظالم، ظالمي بدخواه عاجز

هر كه را غير از علي ديدم، بدين هنجار ديدم

شاه مردان را بكوي دردمندان اشكريزان

ليك با گردنكش خود كامه، در پيكار ديدم

***

داستان پهلوانان را بسي خواندم وليكن

زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني

جز علي شير خدا كس را ندانم كز سر مهر ـ

اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلواني

***

روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش

شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش

در جوانمردي فريد دهر بود آن بي همانند

لافتي الا علي، لاسيف الا ذوالفقارش .

***

اي علي اي تكسوار پهن دشت آفرينش !

من چه گويم، قطره وصف پهن دريا كي تواند؟

تو ابر مردي، يگانه گوهر بحر وجودي

بي قريني در جهان، وين نكته را تاريخ داند .

***

آيه « اليوم اكملت لك دين » فاش گويد:

تو اميد امتي، شاهنشه خم غديري

اي علي! بر شانه پاك محمد پا نهادي ـ

تا بداند عالمي، در آفرينش بي نظيري .

***

گر بشر گويم تو را از گفته خود شرمگينم

ور خدا خوانم تو را، زانديشه خود بيمناكم

فاش گويم، در تو ديدم جلوه ذات خدا را

وين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .

***

چشم در راه تو دارم، اي شه آزاد مردان !

تا بتابي نوري از ملك ولايت در ضميرم

راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم

فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

 

 

 

مهدی سهیلی

  

 

                   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

                  

                       خوشه های گندم

 

 

كسي به سوك نشست

و در مصيبت آن روزهاي خوب گريست

 

كسي نمي داند

كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد

كه كيست مي خواند

*****

كسي به سوك نشست

كه سوكوار جواني ست

سوكوار اميد

و سوكوار گذشتن

و برنگشتن هاست

كسي نمي داند

كه پشت پنجره رودي ست در سياهي شب

*****

چرا نسيم

چرا آن نسيم روح نواز

ميان برگ درختان نمي وزد امشب؟

 

هميشه تنهائي

در آستانه وحشت

در آستانه تب

 

كسي سراغ مرا از كسي نمي گيرد

كه هستيم تنها

در انعكاس صدايي ز دور مي آيد

و در سياهي شبها

رسوب خواهد كرد

*****

هنوز مي گذرم نيمه هاي شب در شهر

مگر كه لب بگشايد به خنده پنجره اي

كجاست دست گشاينده ؟

خواب سنگين است

*****

مرا به ياد بياور

مرا ز ياد مبر

كه انعكاس صدايم درون شب جاري ست

كسي نمي داند

كه در سياهي شب دشنه اي ست

در پشتم

كه در سياهي شب خنجري در كتفم

*****

مرا نديدي

- ديگر مرا نخواهي ديد

كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب

كه پشت پنجره  آواز ديگري جاري ست

*****

ميان خلوت خاموشي شب دشمن

بخوان به زمزمه آواز

سكوت را بشكن

چرا فراموشي ؟

چرا خاموشي ؟

*****

به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز

كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند

مرا به نام

ترا به نام

كه نام

نام من و توست

عشق، آواز است

مرا به نام بخوان

- اين سكوت را بشكن

چرا ؟

- كه زمزمه

- از آيه هاي اعجاز است

*****

دريغ و درد كه شرمنده ايم،

شرمنده

كه هست فرصت آواز و

نيست خواننده

 

 

                                              

 حمید مصدق

 

  

                     تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

 

کوچه

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 

فریدون مشیری

 

 

 

                  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

 

احساس

 

 

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

 

  

هوشنگ ابتهاج

 

 

                  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

 

ملامتگوی بی​حاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی

 


به زیورها بیارایند مردم خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

 


چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت فروبسته​ست گویایی



تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

 


تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده​ای بر چشم بیداران نبخشایی

 


گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی


 

دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

 

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی



تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی 


قیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرهایی 

 

 

سعدی بزرگ

 

 

                   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست

از خانه برون آمد و بازار بیاراست

 

در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین

در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست

 

صبر و دل و دین می رود و طاقت و آرام

از زخم پدیدست که بازوش تواناست

 

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد

تا صُنع خدا می نگرد از چپ و از راست

 

چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون

مدهوش نمانَد نتوان گفت که بیناست

 

دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد

از بارخدا بِه ز تو حاجت نتوان خواست

 

فریاد من از دست غمت عیب نباشد

کاین درد نپندارم از آنِ منِ تنهاست

 

با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم ؟

چون زهره و یارا نبُوَد ، چاره مداراست

 

از روی شما صبر نه صبر است که زهر است

وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست

 

آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری

عیش است ولی تا ز برای که مهیاست ؟

 

گر خون من و جمله عالم تو بریزی

اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست

 

تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد

گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست

 

 

                                        سعدی بزرگ

 

 

                        تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 16:37  توسط مهران نفیسی 

مطالب قدیمی‌تر